تبليغاتX
روزنوشت مادرانه
روزنوشت مادرانه
وقتی مادر شدم!

این روزهایم را تو شیرین کرده ای حبه قند و شاخ نباتم !

با تو سرشار از عشق، از صفا و سادگی و معصومیت کودکانه ات هستم . ای کاش هیچ وقت این زود دیر نشود...

ای کاش تو تا همیشه برایم بمانی

ای کاش  تو تا همیشه با من موافق بمانی

ای کاش تا همیشه هر سه مان شادمان باشیم

ای کاش ...




نوشته شده در تاريخ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 توسط 

سبحان دو ساله من، حالا برای خودش مردی شده ، مردی که به داشتن آن در خانه به خود می بالم!

خیلی کارها دیگه حالا برای تو کارستان نیست و پیش پا افتاده شده و تا سربجنبانم آنها را انجام می دهی. غفلت کنم یا جلوی در همسایه طبقه بالا یا تو راه پله های پشت بامی و یا یک بار که سرم به کار مشغول بود و تازه به این خونه نقل مکان کرده بودیم نمی دونستم می تونی به این راحتی در خونه رو باز کنی یه لحظه دیدم نیستی داشتی بارنی نگاه میکردی دویدم دم در خونه دیدم رفتی از پله ها پایین و جلوی درخونه همسایه پایینی که خریدهای میوه شون بیرون در بود وایستاده بودی و سر نایلون انگورشون بودی و داشتی میخوردی و من که رسیدم و گفتم سبحاااااااااااااااااااان!!!!! گفتی مامان انگوررررر! به به !

از مهارت های کلامی شروع کنم ، ماشالله اینقدر حرف می زنی که کار خودت را راه بیاندازی! البته مثل همه مادرهای دیگر بیشتر من متوجه میشوم ولی کاملا از پیشرفت تو راضی هستم . بیشتر کلمه ها رو اولین بار به دایی سعید میگی، مثل اسمش که اولین اسم بود که گفتی و یا کلمه دوست دارم که براش هی تکرار میکنی! خیلی کلمه ها رو میگی جمله های دو سیلابی رو هم میگی ، انقدر زیاد هست که نشه اینجا لیستش کرد! تازگی ها از سی دی های زی زی گولو یاد گرفتی می گی ترسیدم! هی میری و میای و یا جاهایی که کارت گیر کنه می گی مامان دوست دارم و یا وقتی جیشتو عوض میکنم وقتی روی جای تعویضت می ایستی تا شلوارتو بپوشونم بی اختیار بغلم میکنی می بوسی و می گی مامان دوست دارم اونجاست که همه ناراحتیم از اینکه برای گرفتن از پوشک همکاری نمیکنی ، از یادم میره!

از مهارت های اجتماعی باید بگم که ماشالله به هر جمعی وارد میشیم سلام میدی و همونطور که پدرچون یادت داده دستتو هم بالا می بری تا اگه کسی متوجه نشده باشه می فهمه!

عاشق بچه ها هستی ، عاشق لاک ، عطر و کلا همه قرطی بازیهای زنونه! عاشق سوار شدن اتوبوس هستی و حتی تو خیابان براش اشک میریزی!

یکی دیگه از کارهایی که خیلی باهاش ذوق می کنم ، اینه که هر موقع از زاویه دیدت دورشم زودی میگی مامانی کجایی؟ و این کلمه رو با یه لحنی میگی که آدم دلش ضعف می ره یه موقع هایی بابایی عمدا قایم می شه تا تو دنبالش بگردی و بگی کجایی؟ یا مثلا بگی بابایی کوشی؟

عاشق مداد رنگی(که بهش میگی نارنجی) ، خرسی و گاووو و پیتی کو پیتی کو ، پتو(کارتون پت و مت)، بارنی، دورا و ... هستی! عاشق فوت کردن شمعی!

صبح ها وقتی بیدار میشی یا از خواب میان ظهرت ، خیلی به ندرت بداخلاق هستی همیشه با رویی خوش از خواب بیدار میشی و می خندی! یا صدا میکنی می گی مامانی کجایی؟ مامان بیا یا اینکه می پری پایین از تختت و سریع میای تو اتاق مامان و بابا دنبال ما! 

بازم برات از شیرین کاری هات می نویسم ،مامانی اینارو نوشتم تا یادت بمونه که وقتی دو سالت شد چه پیشرفت هایی نسبت به پارسال کرده بودی. عزیزم زادروزت فرخنده باشه ! وقتی بهت میگیم سبحان چند سالته می گی دو ساللللللل! ایشالله صد سال تنت سالم باشه و در کنار هم خوش بگذرونیم و خوش باشیم!




نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم دی 1390 توسط 

 

كوچك من
تولد يك سالگي ات در تم اشكال هندسي و رنگها گذشت. راستش انتخاب بجاي تو سخت است آنهم وقتي حدود ۹۴۹۰روز بزرگتر از كوچك شيريني باشي كه هيچ نميداند....پس بر ان شدم تو را بياموزم تا كه افزون شود IQ و EQ تو ، و تو، هماني شوي كه من در سر ميپروراندمت ....
پزشكي حاذق، جراحي زبر دست، خدايي بر زمين
موزيسيني كه در امواج اصوات و نت ها سير ها دارد به هوا

اينك اما پس از گذشت 2 سال از آمدنت ، آن آرزوها رنگهاي پر رنگ خود را باخته اند ،سبحان من
خورشيدي بر آنها بتافت و رنگ بباختند ..............اما ذوب نه...........بخار نه........................
هستند ، كمرنگ.
خورشيدكم........كنون ايستاده اي .........تابناك........در مركز روياهايم ،و بر حول و حوش مدار انسانيت تو، ميچرخند روياهاي ديگرم.
تابنده ام.........بگذار انسان باشي تا از تلئلو آدميت ات چشمان فرشتگان هم ريز شود براي ديدنت.
درخشنده ام......چون درخشيدي كساني خواهند پرستيدت ....اما بدان كه تو، اگر گاو هم باشي هميشه كساني را خواهي يافت مشغول پرستش و ستايشت.
پس احساس تنهايي مكن
غمگين مباش ،در كنارت تنها كمي ان سوي تر، ادمهاي ديگري را خواهي يافت....بزرگتر از خود و درخشانتر از خود،مساوي با خود و يا كوچكتر از خود اما درخشان و تابان از انوار انسانيت.
و من دوست دارم تو انسان باشي.
(....نه فرشته ، نه حيوان.................يك انسان با همه نقصها و قدرتهايش.)

(با تشکر از نذیرا دوست خوب و مادر نمونه)




نوشته شده در تاريخ جمعه نهم دی 1390 توسط 

 

امسال از اونجا که دایی به جرگه مرغ ها پیوسته البته از نوع نیم بندش ! ما شب یلدا رو مهمان منزل خانم بردارم بودیم ، سبحان جون هم از برکات این شب بهره مند شد .

البته از اونجا که سبحان موقع عکس انداختن دیگه خوابش برده بود، عکس های زیادی ازش نموند که البته به لطف سپیده جون خواهر زن داداشم چند تایی به دستم رسیده که اینجا به یادگار میزارم!

 بخشی از حله و هوله نامه شب یلدا

 




نوشته شده در تاريخ جمعه دوم دی 1390 توسط 

در این مدت که دور بودم از این صفحه اتفاق های زیادی برای من و پسرم رخ داده که نامزدی دایی سبحان ، اسباب کشی ما و نقل و انتقالات منزل و یکسری اتفاقات ریز و درشت رو شامل می شده اما مهمترین حادثه ای که برای سبحان اتفاق افتاد و البته برای مامانش ، گرفتن ویروس آبله مرغان البته از پسر به مادر بود.

که واقعا اتفاق وحشتناکی بود.که  خدا به خیر گذراند البته بیشتر برای مامانی

تب های طولانی و بدن دردهای وحشتناک با اون جوش های افتضاح البته ما هر دومون از نوع سختش دچار شدیم




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم آذر 1390 توسط 

بند دلم سلام

مامانی پیش تر از ۴ ماه میگذره که من توی وب شما چیزی ننوشتم ! که این رو باید از من ببخشی البته همیشه سطر به سطر مطلب هایی که باید در این صفحه نوشته بشن رو توی ذهنم مرور می کردم اما بعد از این وقفه قول میدم که زود به زود بیام و خاطراتتو برات بنویسم!




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم آذر 1390 توسط 

مامان جون جدیدا روزی نیست که صدای من بلند نشه و نگم سبببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببحان چی کار کردی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این اتفاقات رو شیطنت ، خرابکاری ، کنجکاوی و یا نمی دونم چه اسم دیگه ای میشه گذاشت ولی هر چی هست گاهی منو تا مرز جنون پیش می بره !

مالیدن خرمالو روی فرش ، در حدی که از خرمالو فقط پوستش اون هم در دست تو باقی میمونه و کلهم باید غزل فرش رو خوند ....

خالی کردن یک قوطی نو لوسیون بدنت از سر تا نک پا در حدی که وقتی در حین ارتکاب جرم دستگیرت می کنم دستات رو به هم می کوبی و شالاپ شولوپ صدا می ده و می گی هوووووووووووووووووووووووووووووووووو

این آخرینش هم که دیگه نور علی نور بوده خالی کردن ظرف سورمه مامانی توی اتاق خواب مامان و بابا که دیگه واقعا آه از نهادم بلند شد و دیگه نمی دونستم باید چیکار کنم

مامان جان کمی هم رحم کن به من!




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم آذر 1390 توسط 

چند شبی است که به شیوه بزرگترها میخوابی گلم، البته نه کاملا اما بیشتر به بزرگترها می ماند

من بی نهایت راحت تر شده ام، اینقدر راحت که دلم نیامد از پستی این چنینی در وبلاگت صرفنظر کنم، قلم بزرگترها رو برگزیدم برای نوشتن چون با این اتفاق به شیوه بزرگترها برخورد کردی و به دون هیچ گلایه ای پذیرفتی که بدون این که روی پاهای من در تخت با هزار مصیبت با آهنگ مورد علاقه ات بخوابی

در تختت با همان آهنگ (البته با کمی کلنجار با خودت) به خواب بروی و این برایم بسیار شیرین است.

بسیار ....




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 توسط 

(این داستان تقریبا مربوط به سه ماه پیش میشه)

یک روز شما داشتی توی پذیرایی با اسباب بازی هات بازی میکردی مامانی هم داشت توی آشپزخانه نهار شما رو آماده میکرد که دیدم خودت توی عالم فرشته ای خودت ریتم گرفتی

دیری دیری دید دید بععععععععععععععله  دیری دیری دید دید  بعلللللللللللللللللللللله

خیلی برام جالب بود اولش متوجه نشدم ولی بعد دیدم شما داری یه شعر رو با آهنگش می خونی هم متعجب ، هم شگفت زده و هم .... خیلی حس های دیگه رو با هم ریختن توی دلم ولی اصلا یادم نمی یومد که من با تو این شعر رو خونده باشم از مادرجون هم پرسیدم گفت که برات نخوندتش فکر کنم از تلویزیون شنیده بودی ولی واقعا خوشحال شدم!

عمو زنجیر باف بععععععععععععععععععععععله زنجیر منو بافتی بععععععععععععععععععععععععله

پشت کوه انداختی بعععععععععععععله    بابا اومده چی چی اورده نخود و کشمش با صدای چی

شما می گی غار غار

بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس یه عالمه برای پسرکم!




نوشته شده در تاريخ جمعه چهاردهم مرداد 1390 توسط 

مامانی این روزا که میگذره بیشتر از اون که حس کنم تو داری بزرگ میشی شاهد بزرگ شدن خودم هستم

بیشتر از اون که ببینم شکل گرفتن شخصیت تو رو  میبینم که خودم کاملتر میشم!

بیشتر از  اینکه نگران رویاهای تو باشم به رویا های خودم فکر می کنم !

بیشتر از اونکه از تو توقع سرعت عمل داشته باشم سعی در بالابردن صبر خودم دارم!

بیشتر از اون که تو رو آروم کنم آستانه تحمل خودم رو بالا میبرم!

و این بزرگ شدن رو با واژه واژه این کلمه از ب گرفته تا ز و ر و گ حس میکنم ...




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390 توسط 
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   موضوعات

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه


قالب وبلاگ

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

کلیپ موبایل

دانلود فیلم

نرم افزار موبایل

قائم پرس